سلام
این روزها دارم یکمی هم به خودم میرسم . گفته بودم که تصمیم دارم برم کلاس نقاشی خدا رو شکر عملی شد و تونستم ثبت نام کنم قراره هفته ای یه روز فعلا برم تا ببینم چی میشه و تا کجا میتونم پیش برم. خدا رو شکر برای کلاس شنا هم تصمیم گرفتم برم یه دوره خصوصی. اولا این که اختیار ساعت کلاس دست خودته و میتونی هر وقت بخوای بری دوما اینکه وقتی فقط تو باشی خوب همه وقت مربی صرف تو میشه و راحت تر هم یاد میگیری.
اوضاع کاریم هم هی بد نیست به شدت شلوغ و پلوغم اینجا و وقت سر خاروندن حتی ندارم.
به شدت دوست دارم توی این روزهای اول پاییز برم شمال دلم برای هوای ابری و مطبوع این روزهای شمال تنگ شده. اگه دست خودم بود که همی روزها به برنامه یه روزه هم شده جور میکردم و میرفتم اما حیف که نمیشه.
راستی این روزها حسابی زدم توی کار مطالعه و کتاب خوندن در حد تیم ملی . فرقی هم نمیکنه که چه کتابی باشه کودک و فلسفه و شعر و عرفانی و خلاصه هر چی که بگین درهم درهمه خیلی هم خوبه فکرت بیشتر آرامش داره.
برام همون دعای همیشگی رو کنید آرامش چیزی که این روزها خیلی بهش نیاز دارم.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 13:35  توسط شب بو (از اهالی زمین)
|
"بعد از نزدیک به سی سال زندگی کردن به این نتیجه رسیده ام که اگر جان هم بکنی نمیتوانی مادری خوب، همسری خوب، عروسی خوب، دختری خوب، خواهری خوب، کارمندی خوب و بالاخره دوستی خوب برای کسی باشی مگر اینکه اول از همه به خودت بها بدهی.
باید اول خودت را از نظر روحی و روانی نرمال و تعدیل کنی تا تازه شاید زورت برسد به اینکه بتوانی یکی از اینها آن هم در حد معمول باشی.
این روزها تصمیم گرفته ام کمی به خودم برسم به خود خودم. هم روحی و هم جسمی. اول اینکه کلاس شنا ثبت نام کرده ام هم برای روحیه و هم برای یادگیری. دوم اینکه میخواهم عشق قدیمی ام را دنبال کنم .نقاشی آن هم نا رنگ و روغن این بار سیاه قلم. دوست دارم این بار سیاه قلم را تجریه کنم اولا چون زیادی دنگ و فنگ ندارد و دوم این که از هر چه قید و بند رنگ است رهاست. تصمیم دارم این بار سیاه قلم را دنبال کنم."
اوهوم اوهوم حالا برمیگردم به همان سبک معمول خودم
جونم براتون بگه رفته بودم دکتر چند روز پیش و دکتر میگفت احتمالا سر دردهات نشانه های میگرنه . نمیدونم چیکار باید کنم تا این درد واقعا میگرن نباشه و اگر هم هست تا همین جا متوقف بشه . برای همینه که این تصمیم ها رو گرفتم. دعا کنید بتونم یکیشون رو هم که شده عملی کنم
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 11:34  توسط شب بو (از اهالی زمین)
|
نمیدونم از دیروز چه بلایی سر همون تتمه هوش و حواس که از دوران خوش خوشانهای زندگی برام مونده اومده که به شدت گیج شدم.
صبح کله سحر که میخواستم پسرک رو ببرم خونه خواهری به خاطر تعطیلی مهدشونف بعد از زدن ۳ یا ۴ بار زنگ در خونشون و نثار هزار تا فحش و ناسزا ته دل خودم به خواهر که چرا اینقدر خوابش سنگینه و تعجب از این که چرا در طبقه اونها باز نمیشه و در رودی هی کلید میخوره و صدا میده تازه فهمیدم من درام زنگ در خونه همسایشون رو میزنم واون بنده خداها رو کله سحر از خواب بیدار کردم و اونها هم هی دارن در ورودی رو برای من باز میکنن و هی میپرسن کیه . خدایا داشتم از خجالت میمرم با صدایی در حد گربه گفتم ببیخشید اشتباه زدم زنگو وقتی در خونه خواهر باز شده به سرعت نور پریدم توی خونشون.
دیشب هم که میخواستم برم خونه یکی از آشنایان که هزار بار تا حالا رفتم اونقدر گیج بودم که به خاطر نپیچیدن سر یه کوچه مجبور شدم هزار تا دور شمسی قمری بزنم تا برسم خونشون و کلی الکی توی خیابونها پرسه بزنم تا یه دور برگردون پیدا کنم.
آخرش هم که خونه یکی دیگه بود که اگه شکلی زنگشون نبود شاید اونجا هم اشتباهی در میزدم.و خدا رو شکر این فاجعه در نطفه خفه شد.
خلاصه نمیدونم این روزها چم شده و اوضاع چرا اینطوریه اما به شدت به درد گیجی مبتلا شدم. به شدت همه چی یه جورهایی داره پیش میره که خودم هم موندم.
فشار بیش از حد کاری و فشارهای خونه از من یه ربات ساخته که تمام زمانم رو صرف کار و خوندن کتاب و تا حدی انجام کارهای خونه کردم.
این روزها به شدت خودم رو گم کردم خود خودم که مدتها پیش میشناختمش به شادی و خوشی و هزار تا چیز دیگه . این روزها اون دختر سابق تبدیل شده به یه لودر ُ تراکتور نمیدونم شاید هم مورچه ای که تند تند مشغول کاره و از اینور به اونور میزنه.
ترا به خدا برای آرامش دلم دعا کنین
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 8:39  توسط شب بو (از اهالی زمین)
|
نیستم یعنی نه که واقعا نباشم هستم اما بدون حس نوشتن. حوصله هیچ چیز و هیچ کسی رو ندارم. اصلا روزه سکوت گرفته ام. به امید فطری و عیدی که از این همه سکوت فارغ شوم. ساکت شده ام مدتیست که نه نای نوشتن دارم و نه نای حرف زدن در خانه با همه اهل و عیال.ده روزی هست که در خانه هم ساکت شده ام و جز با خودم با هیچکس حرف نمیزنم. همه همصحبتم شده دخترک درون آینه که بد جوری این روزها تنهاییش توی چشم میزند. برایش دعا کنید. از همه دنیا کلافه شدم. از اینکه اگر کمی فقط کمی پشتت را خم کنی و خود را سر به زیر نشان دهی عالم و آدمند که میخواهند از تو سواری بگیرند. از این همه کولی دادن مفت و مجانی خسته شده ام.
دعا کنید حالم خوب شود تا بشکنم این روزه را و بنویسم.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 13:58  توسط شب بو (از اهالی زمین)
|
هیچوقت فکرش رو نمیکردم توی عصر اینترنت و سرعت و رایانه یه شماره تلفن ، چند تا عدد بتونه این کار رو با دل آدم کنه . اینطور قلبت رو از خونه دلت بکنه و ببره جایی بذاره. اینطور اشکهات باشن که از گونه ها سرازیر باشن و این قلب تو باشه که میزنه و دلت باشه که راهی میشه و میره و عین یه کبوتر نفس زنان برمیگرده و هنوز توی خونش ننشسته دوباره هوای پرواز به سرش بزنه.
حرفم سر اون شماره تلفنیه که چند وقت پیش توی یه سایت خوندم و وقتی برای اولین بار گرفتم و فکرش رو کردم که الان مخاطب اون ور خطم کسیه که حرف نمیزنه و نباید منتظر الو گفتنش باشم ، کسیه که فقط با سکوتش جوابت رو میده، کسیه که هر وقت صداش بزنی بی واسطه جوابت رو میده ، نمیدونستم که وقتی بهش بگم آقا بطلب اینقدر سریع جوابم رو میده.
امام رضا آقای همه خوبیها روز چهارشنبه خیلی ناگهان و سریع من رو طلبیدو رقتم پابوسش. قربونش برم که اینقدر زود حاجتها رو بی هیچ چشمداشتی برآورده میکنه.
انگار یه جورایی گوش شنوایی برای حرفهام پیدا کردم. انگار بار همه دلتنگیهام رو گذاشتم و خود خالیم برگشتم. خود خودم بدون اون حرفهایی که مدتها بود سر دلم سنگینی میکرد.
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 13:46  توسط شب بو (از اهالی زمین)
|